باغ دوستی
هر آن كس عاشق است از جان نترسد ... يقين از بند و از زندان نترسد
|
|
شدت ترس و حياي زني با ايمان
چون « ترس از خدا » تو را گرفت ، گذشته ات آمرزيده شد ؛ اكنون مواظب باش كه در آينده چگونه باشي ! حضرت سجاد ( عليه السلام ) فرمود : مردي با خانواده اش از طريق دريا مسافرت كرد . كشتي آنان در ميان دريا شكست و از همه مسافراني كه در كشتي بودند جز همسر آن مرد نجات نيافت . او بر تخته پاره اي از الواح كشتي نشست تا به يكي از جزيره هاي آن دريا پناهنده شد . در آن جزيره مردي راهزن بود كه همه ي پرده هاي حرمت خدا را دريده بود . ناگاه ديد آن زن بالاي سرش ايستاده ، سر به سوي او برداشت و گفت : تو انساني يا جن ؟ گفت : انسانم . بي آنكه با او سخني بگويد با او چنان نشست كه مرد با همسرش مي نشيند . چون آماده ي نزديكي با او شد زن لرزان و پريشان گشت . راهزن به او گفت : چرا پريشان شدي ؟ زن گفت : از اين مي ترسم و با دست اشاره به عالم بالا كرد . مرد گفت : مگر چنين كاري كرده اي ؟ زن گفت : نه به عزت خدا سوگند . مرد گفت : تو از خدا چنين مي ترسي در صورتي كه چنين كاري نكرده اي و من تو را مجبور به اين كار مي كنم . به خدا سوگند من به پريشاني و ترس از خدا از تو سزاوار ترم . سپس كاري نكرده برخاست و به سوي خانواده اش رفت و همواره در انديشه ي توبه و بازگشت بود . روزي در مسير راه به راهبي برخورد در حالي كه آفتاب داغ بر سر آنها مي تابيد . راهب به جوان گفت : دعا كن تا خدا ابري بر سر ما آرد كه آفتاب ما را مي سوزاند . جوان گفت : من براي خود نزد خدا كار نيكي نمي بينم تا جرأت كنم چيزي از او بخواهم . راهب گفت : پس من دعا مي كنم و تو آمين بگو . گفت : آري خوبست . راهب دعا مي كرد و جوان آمين مي گفت . به زودي ابري بر سر آنها سايه انداخت . هر دو پاره اي از روز را زير ابر راه رفتند تا سر دو راهي رسيدند . جوان از يك راه و راهب از راه ديگر رفت و ابر همراه جوان شد ! راهب گفت : تو بهتر از مني . دعا به خاطر تو مستجاب شد نه به خاطر من . گزارش وضع خود را به من بگو . جوان داستان آن زن را بيان كرد . راهب گفت : چون ترس از خدا تو را گرفت ، گذشته ات آمرزيده شد ؛ اكنون مواظب باش كه در آينده چگونه باشي . « شرح دعاي كميل ؛ نوشته استاد حسين انصاري »
با آسمون آشتي كنيم !
يكي بود يكي نبود . يه آسمون بود و يه عده آدم كه وقتي گرسنه مي شدن يه تيكه از آسمون رو مي چيدن و مي خوردن . اونها حق نداشتن بيشتر از يه مقدار مشخص از آسمون غذا جدا كنن يا اين كه اونها رو انبار كنن . حالا اين نبوده كه اون زمون مثلا قد آدم ها بلند بوده يا اين كه وقتي مي خواستن دستشون به آسمون برسه دو تا بال در مي آوردن و پرواز مي كردن ؛ هواپيما اختراع شده بوده ؛ يا اين كه آدم ها تو آسمون معلق بودن و اين حرفها ؛ نه . آسمون اينقدر پايين بوده كه دستشون بهش برسه بدون اين كه حتي لازم باشه سه پايه هم زير پاشون بذارن . خلاصه اين كه زندگيشون اين جوري بود ولي روزي اومد كه يكي از آدم ها بيشتر از اون چيزي كه بايد دستش رو دراز كرد و از آسمون غذا برداشت . اون قدر چيد و چيد و انبار كرد كه آسمون قهر كرد و رفت بالا اونقدر بالا كه ديگه دست هيچ كس بهش نرسيد . ديگه نه آسموني بود ، نه غذايي ...
جالب و خنده دار
دوست داری با کلاس بشی ؟ اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
سايت ترانه ها ... از طرف ساناز سالاری فر
منبع : تیز هوشی یک مادر شوهر زرنگ
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
نوشته شده توسط چکامه | لینک ثابت | موضوع: |
چند کلوم از مرحوم بابای شازده ... 20/4/86
منبع : فيلم سينمايي « اگه مي توني منو بگير » وصيتنامه ای براي شازده : مي خواستم اول دومي رو بگم بعد فكر كردم كه دوم اولي رو بگم يا اول دومي رو . زياد فرق نداره چون جفتش يكيه پس گوش كن : زندگي كردن مثل نامه نوشتن مي مونه . بايد مواظب باشي كه نامه ات تميز باشه و خوانا ؛ بايد سعي كني روي خط صاف بنويسي وگرنه خطِت كج و كوله مي شه . مواظب باش توي املاهات غلط نداشته باشي يا اگه غلط داشتي ازش بی اعتنا رد نشي چون عادت مي كني به غلط و غولوط نوشتن . اگه چيزي رو اشتباه نوشتي كاغذت رو پاره كن يكي ديگه بنويس . يادت باشه كه وقتي مياي اينجا ديگه وقت غلط گيري نداري . اينجا فقط وقت خوندن نامه است ... من هم دوم اولي رو مي گم : مال دنيا مال دنياست هر چي بيشتر كار بگيري بيشتر پول مي شه . تنها چيزي كه توي قبر به درد مي خوره خاطرست . خاطره ي خوش ؛ چون نمي ذاره حوصله ات سر بره . هي مي توني از اين پهلو به اون پهلو بشي ، بگي يادش بخير ، عجب خاطره اي بود ، چقدر خوش گذشت !
نوشته شده توسط چکامه | لینک ثابت | موضوع: |
حرفه ای باش ! ... 15/4/86
سلام ... اول از همه دوستاني كه تو اين مدت لطف كردن و بهم سر زدن تشكر مي كنم و يه عذر خواهي هم بدهكارم كه نتونستم بهشون سر بزنم . خب تو اين مدت يه سري گرفتاري داشتم نمي تونستم زياد نت بيام و متاسفانه فرصت هم نمي شد كه بهتون سر بزنم . شايد بعد از اين هم نتونم مثل قبل سر بزنم يا خبرتون كنم . چند مدت يه بار آپ مي كنم دوست داشتيد بياييد . خوشحال مي شم نظرهاي خوشكلتون رو ببينم .
قابل توجه همه ، مخصوصا كنكوري ها ... بازيكنان حرفه اي قبل از اين كه توپ به دستشان برسد فكر مي كنند با آن چه كنند ، اما بازيكناني كه زياد ماهر نيستند ( به قول خودمون ناشي ) بعد از اين كه توپ به پايشان خورد فكر مي كنند چه كنند ! من معمولا وقتي تلويزيون نگاه مي كنم يا كتابي مي خونم يا يه جا به مطلب و نكته جالبي بر مي خورم اونو تو يه دفتر يادداشت مي كنم و هر چند يه بار يه مرور روشون مي كنم و سعي مي كنم توي زندگي از اين نكات استفاده كنم . اين دو جمله بالا هم ثمره اون دفتره . همون جوري كه از مفهوم جمله مشخصه حاكي از اينه كه توي زندگي بي گدار به آب نزنيم و از قبل حساب كار خودمون رو بكنيم و البته من به عنوان يه آدم از سد كنكور گذشته و در مرداب دانشگاه افتاده مي خواستم اينو بگم كه يه تلنگر هم باشه واسه كنكوري ها كه توي انتخاب رشته دقت بيشتري داشته باشن . رشته اي رو كه مي خواهن انتخاب كنن رو خوب بشناسن و از الان فكر كارشون رو بكنن تا بعدا پشيمون نشن و زحماتشون به باد نره ! نوشته شده توسط چکامه | لینک ثابت | موضوع: |
حکمت خدا ... 13/2/86
سوره ي بقره آيه 216 : چه بسا چيزي را براي خودتان بد بدانيد در حالي كه آن چيز براي شما خوب است و چه بسا چيزي را دوست داشته باشيد ولي برايتان بد است . مولا نا در بخشي از اشعار خود ماجرايي را بيان كرده : روزي عاقلي در بيابان فردي را مي بيند كه زير درختي خوابيده و دهانش باز است . ناگهان ماري وارد دهان او مي شود . فرد عاقل آن شخص را بيدار مي كند و به او دستور مي دهد كه از سيب هاي زير درخت هر آنچه مي تواند بخورد و مدام او را مي دواند . آن شخص هم آن قدر سيب مي خورد كه تا دهانش سيب مي شود . و مدام به فرد عاقل مي گفت : اين چه كاري است كه تو با من مي كني ؟ با كافر هم اين كار را نمي كنند . مگر من با تو چه كرده ام كه سزاوار چنين عذابي هستم ؟! خدا نكند كسي تو را ببيند و دچار تو شود ... تا اينكه هر چه خورده بود را بالا آورد و همچنين ماري نيز بيرون آمد . وقتي آن شخص مار را ديد تعجب كرد . از حرفهايي كه زده بود شرمسار شد و از فرد عاقل بسيار تشكر و عذر خواهي كرد . سپس از آن مرد پرسيد : خب چرا از اول نگفتي تا از تو گله و شكايت نكنم ؟ فرد عاقل پاسخ داد : اگر از ابتدا مي فهميدي كه ماري وارد بدنت شده است از ترس و نااميدي مي مردي و ديگر توان سيب خوردن و دويدن را نداشتي . مرد خجالت زده شد و فهميد كه فرد عاقل جز خير و خوبي او را نمي خواسته . حال ما انسان ها چون حكمت خدا را در بسياري امور نمي دانيم ، مدام گله و شكايت مي كنيم و احساس نارضايتي داريم در حالي كه چون برخي از حكمت هاي خدا از محدوده ي عقل ما خارج است از خدا فرار مي كنيم درحالي كه اگر مي دانستيم خدا چقدر ما را دوست دارد و خوبي ما را مي خواهد ، هيچ گاه دچار ترديد و يأس نمي شديم .
نوشته شده توسط چکامه | لینک ثابت | موضوع: |
|
|